
دلتنگی مثل یک مرض میمونه مثل یک خو.ره ریز ریز همه وجودتو میخوره اول از ذهنت شروع میشه فکرت ذهنت دلتنگش میشه همش میگه کجاست چرا نمیاد و بعد میرسه به چشمات به لبهات به سینه ات به دستهات چشمات دلتنگ دیدنش میشه لبهات دلتگ بوسیدنش و دستهات دلتگ لمس کردن وناز کردنش و اونوقته که نوبت به دلت میرسه و امان امان از وقتی دلت تنگش بشه دیگه هیچی نمیفهمه هیچی حالیش نیست همش هوای دلش گرفته است و بغض الوده چشمای دلت سرخ وگریانه و زبان دلت سنگین وبی سخن امان از وقتی دلت تنگ بشه.........
ادامه مطلب