مرد/عباسی

خرید بک لینک
زن به مرد روبه رویش نگاهی کرد ولبخندی زد .. موهای مرد شانه خورده واز فرق باز شده بود تارهای سفید نشانی از پا به سن گذاشتنش بود لباس راه راه ابی سفید با یک کت و شلوار سورمه ای پوشیده بودسرش پایین روی منو خم شده بود وتوجهی به نگاه زن نداشت گارسون با لباسی سفید زرشکی کنار صندلی مرد منتظر ایستاده بود...زن دستکش توری سفید دستش کرده بود منو را برداشت نگاهی سرسری به غذاها وقیمتهای ان کرد هیچکدام از اعداد ارزان نبود... زن منو را روی میز گذاشت دستهایش راروی میز زیر چانه زد ومنتظر ماند.. مرد بالاخره سرش را بالا اورد ..منو را روی میز گذاشت ..صندلی اش را عقب کشید از جایش بلند شد... زن حرکت مرد را دید این سومین باری بود که از ظهر تا حالا این حرکت را می دید ..حرکت وجمله بعدی مرد را به خوبی میدانست..... مرد لبخندی به زن زد وبا صدایی ارام گفت: عزیزم هیچکدام از غداهای اینجا بدرد نمیخورد برویم جایی دیگر...

زمزمه پاک حیات...

ما را در سایت زمزمه پاک حیات دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 21:23

صفحه بندی