زن/ عباسی

خرید بک لینک

زن شمع تزیینی که به شکل عدد 33 بود را درون کابینت گذاشت

داخل هال امد و روی مبل نشست.

گوشی اش را روشن کرد و فیلمهای دیشب را نگاه کرد...

خودش بود با لباس دکلته کوتاه قرمز رنگش درون چشمهای قهوه ایش

لنز سبز رنگ گذاشته بود ابروهارا مداد کشیده کاملا انها را کمانی زیبا کرده بود

.مژهایش را با ریمل بخوبی پر پشت کرده ورژی قرمز پر رنگ به لبهایش زده بود.

قد بلند بود وبا کفشهای پاشنه بلند سیاهش قد بلندتر دیده میشد

هیکلش هیچ نقصی نداشت نه چاق بود ونه لاغر ....

خودش میدانست خوش اندام هست واین را مدیون ورزشهای صبحگاهی بود.....

زن به افراد جمع شده در فیلم خیره شد...

یاد تعریفهای انها افتاد .همه از او تعریف میکردند وتولد 33 سالگی اش را تبریک میگفتند ...

زن با دیدن مرد که سرش را نزدیک گوش او اورد ه بودعصبانی شد..

مرد به نجوای ارام میگفت. :"عزیز دلم چه حس وحالی خواهی داشت

اگر الان به همه اینها واقعیت را بگم؟

اینکه این عدد خوشگل یک 10 سال کمتر از

سن نوشته شده در شناسنامه توست...

وبگم این خانم مهندس همون دانشجوی اخراجی دانشکده طراحی صنعتیه که

تقلبش در حین ازمون گرفته شد ودیگر نتوانست مدرکی بگیره...

و خانم مدیر موفق وکوشا که بلد نیست پرونده ای را تا اخربه سر انجام برسونه با

شب نشینی با رییسها ارتقا درجه گرفته ویک روسپی مدرن بیشتر نیست؟ ..

خوشگلکم میخوایی دهنم بسته بمونه وکسی چیزی از اونور روی سیاه این

عروسک خوشگل وخوش اب ورنگ ندونه فردا شب بیا ویلای من...

من تنهام ومنتظر تو هستم"...

زن گوشی را خاموش کرد برخاست سمت اشپزخانه رفت کابینت زیر سینک

ظرفشویی را باز کرد.

دست برد جعبه ای فلزی را بیرون اورد،درون جعبه تعدادی اچار وپیچ گوشتی وپیچ

ومهره بود انها را زمین ریخت کف جعبه را بالا کرد ویک کلت کوچک سیاه رنگ را که

زیر جعبه جاسازی شده بود بیرون اوردودست گرفت..ل

وله کلت را نگاه کرد هنوز لبه ان از اخرین شلیکی که کرده بود خاکستری بود ..

چهار گلوله را درون کلت جا داد...

کلت را با بی خیالی داخل کیفش گذاشت..

گوشی را برداشت وشماره ای را گرفت..

صدای مرد درون فیلم از انور خط به گوشش رسید..

زن با صدایی بلند خندید سلام کرد و گفت ..

عزیزم داخل ویلا هستی ؟

چند لحظه سکوت وبعد ادامه داد فقط وفقط من وتو هستیم؟

کسی دیگه ای نیست؟ سکوت وباز ادامه داد..

نه نه من خودم دارم میام بله عزیزم میخوام امشب با یک کار خاص سورپرایزت کنم

..سکوت وادامه داد.. نه نمیتونم بگم کارم خیلی خاصه واقعا دهنت وا میمونه

چشماتم از دیدنش گشاد میشه...

میبینمت عزیز...

چشمان زن با یاداوری اخرین مرد فضولی که دو سال پیش او را تهدید کرده وزن

مجبور به کشته شدنش شده بود برق زد..

انگار خون وهیجان زیر پوست زن راه میرفت...

زمزمه پاک حیات...

ما را در سایت زمزمه پاک حیات دنبال می‌کنید

برچسب: زنان عباسی,زنان عباسیان,زن شهاب عباسی,زن امید عباسی,فریبا عباسی زن استخوان ساز,زن دکتر حسن عباسی, نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 7:59

صفحه بندی