
مثل یک جوونه یِ کوچیکه اول میاد ومیشینه توی ذهنت توی فکرت وتوی یاد وخاطره هات.... بعد کم کم بدون اینکه متوجه بشی میبینی ریشه دوونده تا کجا ؟؟؟؟ تا قلبت، تا دروازه های دلت... ومیشه همپندار ذهن ودلت ... میشه ایمانت.... اونوقته که میشه باورت... باور قلبیت چیزی که بهش ایمان داری ، چیزی که فکر میکنی ریشه داره،ریشه های محکم مثل یک درخت ریشه دارعمیق... وکم کم شاخه میده... اینها را فقط خودت حس میکنی شاخه هاشو تو هر جایی میبینی در هر جای دلت وذهنت سرک کشیده توی همه کارها میبینیشون.. حتی ،حتی توی خواب.... اما یک روز دم غروب شایدم یک شب نیمه های شب مهتابی یا یک ظهر تو ظل ...
ادامه مطلب
دلتنگی مثل یک مرض میمونه مثل یک خو.ره ریز ریز همه وجودتو میخوره اول از ذهنت شروع میشه فکرت ذهنت دلتنگش میشه همش میگه کجاست چرا نمیاد و بعد میرسه به چشمات به لبهات به سینه ات به دستهات چشمات دلتنگ دیدنش میشه لبهات دلتگ بوسیدنش و دستهات دلتگ لمس کردن وناز کردنش و اونوقته که نوبت به دلت میرسه و امان امان از وقتی دلت تنگش بشه دیگه هیچی نمیفهمه هیچی حالیش نیست همش هوای دلش گرفته است و بغض الوده چشمای دلت سرخ وگریانه و زبان دلت سنگین وبی سخن امان از وقتی دلت تنگ بشه.........
ادامه مطلب