مثل یک جوونه یِ کوچیکه اول میاد ومیشینه توی ذهنت توی فکرت وتوی یاد وخاطره هات....
بعد کم کم بدون اینکه متوجه بشی میبینی ریشه دوونده تا کجا ؟؟؟؟
تا قلبت، تا دروازه های دلت...
ومیشه همپندار ذهن ودلت ...
میشه ایمانت.... اونوقته که میشه باورت...
باور قلبیت چیزی که بهش ایمان داری ،
چیزی که فکر میکنی ریشه داره،ریشه های محکم مثل یک درخت ریشه دارعمیق...
وکم کم شاخه میده...
اینها را فقط خودت حس میکنی شاخه هاشو تو هر جایی میبینی
در هر جای دلت وذهنت سرک کشیده توی همه کارها میبینیشون..
حتی ،حتی توی خواب....
اما یک روز دم غروب شایدم یک شب نیمه های شب مهتابی یا یک ظهر تو ظل افتاب ،
یک چیز میبینی ، میشنوی،...
ودلت میلرزه ذهنت طوفانی میشه وقلبت ناگهانی بهم فشرده میشه،
حس میکنی درخت باورت نه از شاخه که از ریشه تو دلت تکون خورده
بدجوری تکون خورده ،یک باره میبینی درخت دلت از ریشه کنده شد...
افتاد...
وصدای افتادنش نه مثل صدای بلند یک درخت تنومند ،
بلکه مثل شکستن یک تنگ بلوریه،تنگی که تویش ماهی باورته،
میشکنه با صدایی نازک وماهی میمیره ..
نه افتادن درخت را کسی میبینه نه شکستن تنگ دلت را،..
ونه مرگ ماهی تورا...
فقط خودت ودلت ...
وچقدر سخته عزاداری برای مرگ یک باور عمیق
اونهم بی صدا بی اشک وپس زدنش در ذهنت...
زمزمه پاک حیات...ما را در سایت زمزمه پاک حیات دنبال میکنید
برچسب: تنگ شکسته ماهی, نویسنده: بازدید: 14