
ما زنها می گویند : "مردها در عشق قانون ساده ای دارند بخواهندت برایت می جنگند، نخواهندت با تو میجنگند." اما من مردهایی را می شناسم که درست وقتی می خواهندت با تو و خودشان می جنگند. آنقدر می جنگند تا از تو و خودشان ویرانه به جای بگذارند و کیست که ویرانه را دوست بدارد؟!آن روز دیگر دوستت ندارند و می روند.مردها چه دوستت بدارند چه ندارند یک روز یک جا #سراغت_را_می_گیرند #یادت_می_افتند#دلشان_تنگ_می_شود...اما ما زن ها یک جور خاص عجیبیمدوست داریم....دوست داریم....دوست داریم....دوست داشتنمان آرام است جن...
ادامه مطلب
خدای من این خواهرا ی این دوره زمونه چقدر خوب بلدند داداشا رو تیغ بزنند؟... براش یک نیم ست خریده مهره ای عقیق ویشم .... میگم این چیه گرفتی مثل تسبیح میمونه .... داد دختره در اومده مامان خانم کلاس داشته باااااش... وپسرم میگه مامان به روووز بااااش اینها الان مده... میگم چرا اون زمون کسی به ما کادوی قبولی نمیداد؟... روزگار روزگار......
ادامه مطلب
زن شمع تزیینی که به شکل عدد 33 بود را درون کابینت گذاشت داخل هال امد و روی مبل نشست. گوشی اش را روشن کرد و فیلمهای دیشب را نگاه کرد... خودش بود با لباس دکلته کوتاه قرمز رنگش درون چشمهای قهوه ایش لنز سبز رنگ گذاشته بود ابروهارا مداد کشیده کاملا انها را کمانی زیبا کرده بود .مژهایش را با ریمل بخوبی پر پشت کرده ورژی قرمز پر رنگ به لبهایش زده بود. قد بلند بود وبا کفشهای پاشنه بلند سیاهش قد بلندتر دیده میشد هیکلش هیچ نقصی نداشت نه چاق بود ونه لاغر .... خودش میدانست خوش اندام هست واین را مدیون و...
ادامه مطلب
زن به مرد روبه رویش نگاهی کرد ولبخندی زد .. موهای مرد شانه خورده واز فرق باز شده بود تارهای سفید نشانی از پا به سن گذاشتنش بود لباس راه راه ابی سفید با یک کت و شلوار سورمه ای پوشیده بودسرش پایین روی منو خم شده بود وتوجهی به نگاه زن نداشت گارسون با لباسی سفید زرشکی کنار صندلی مرد منتظر xa0ایستاده بود...زن دستکش توری سفید دستش کرده بود منو را برداشت نگاهی سرسری به غذاها وقیمتهای ان کرد هیچکدام از اعداد ارزان نبود... زن منو را xa0روی میز گذاشت دستهایش راروی میز xa0زیر چانه زد ومنتظر ماند.. مرد بالا...
ادامه مطلب
صدای باد در بیرون از اتاق به گوش می رسد مرد نگاهی به پنجره میکند لبه پلاستیکی که به سر تاسر پنجره کشیده تکان میخورد .. مرد یک میخ وچکش را بر میدارد وبه سمت پنجره می رود وقسمت ازاد نایلون را محکم میکند ... مرد سمت بخاری می رود شعله ان را کمتر میکند ..زن از داخل کمد رختخواب پتوی دیگری می اورد و روی دخترک خوابیده در گوشه اتاق که خود را جمع کرده است می اندازدو میگوید مرد هوا سرد است شعله را کم نکن ..مرد به زن چشم غره می رود وبا صدایی خشم الود وکمی بلند می گوید روی گنج قارون نشسته ام مگه... زن نگاهی ...
ادامه مطلب
مثل یک جوونه یِ کوچیکه اول میاد ومیشینه توی ذهنت توی فکرت وتوی یاد وخاطره هات.... بعد کم کم بدون اینکه متوجه بشی میبینی ریشه دوونده تا کجا ؟؟؟؟ تا قلبت، تا دروازه های دلت... ومیشه همپندار ذهن ودلت ... میشه ایمانت.... اونوقته که میشه باورت... باور قلبیت چیزی که بهش ایمان داری ، چیزی که فکر میکنی ریشه داره،ریشه های محکم مثل یک درخت ریشه دارعمیق... وکم کم شاخه میده... اینها را فقط خودت حس میکنی شاخه هاشو تو هر جایی میبینی در هر جای دلت وذهنت سرک کشیده توی همه کارها میبینیشون.. حتی ،حتی توی ...
ادامه مطلب
باید همین امروز بخندم با صدای بلند و طولانی ... باید به بالاترین قله ی جهان بروم .. قهقهه بزنم .... به گونه ای که صدایم در تمام دنیا منعکس بشود... xa0 هر گوشهی جهان بروم فقط صدای خنده هایم را بشنوم ... و دیگر هیچ بخندم به غصه هایم ...به دردهایم ...به زندگی ام ...من خنده میخواهم ... xa0...
ادامه مطلب