شب و نيمه شب ندارد، يادت كه از در بيايد من از پنجره رفته ام.
خواب هم كه باشم يادت بيدارم مي كند ، خاطره هايت صف مي كشند
به حافظه ام، پريشانم مي كنند ؛تازگي ها به شهاب سنگِ ها مبدل شده اند -
خاطره هايت را مي گويم- ...
شليك مي شوند از تاريكي قبل تو به تاريكي بعد تو...
از تو چه پنهان شب وقتي سياه باشد يك شب تاب هم ،نوراني اش مي كند
چه رسد به شهاب سنگ هاي خاطره.
شب و نيمه شب و دم صبح ندارد، خيالت مي داند يك بوسه اين خسته ي بي خواب
را بي خواب تَر مي كند...شبم را بخير كه نمي كند هيچ،
به خيال پردازي مي كشاند.
شب بخير پيشكش ، به خيالت بگو وقتي مي آيد در را پشت سرش ببند..
اما...
امان از خاطره ها...
خاطره ها...
دست بر نمي دارند!
زمزمه پاک حیات...
ما را در سایت زمزمه پاک حیات دنبال میکنید
برچسب: نامه هايي كه كردم,نامه هایی که,نامه هایی که هرگز پست نشد,نامه هایی که کردی,نامه هایی که به دستت نرسید,نامه هایی که هرگز پست نشدند,نامه هایی که هرگز خوانده نشد,نامه هایی که پست نشد,نامه هايي که,نامه هایی که باره کردم, نویسنده: بازدید: 16