
اگر به دنبال آخرین جزئیات درباره «زن/ عباسی» هستید، ادامه این گزارش را بخوانید. آنچه تاکنون منتشر شده حاکی از آن است که داخل هال امد و روی مبل نشست. گوشی اش را روشن کرد و فیلمهای دیشب را نگاه کرد... خودش بود با لباس دکلته کوتاه قرمز رنگش درون چشمهای قهوه ایش لنز سبز رنگ گذاشته بود ابروهارا مداد... در ادامه با جزئیات کامل این موضوع همراه باشید. داخل هال امد و روی مبل نشست. گوشی اش را روشن کرد و فیلمهای دیشب را نگاه کرد... خودش بود با لباس دکلته کوتاه قرمز رنگش درون چشمهای قهوه ایش لنز سبز رنگ گذا...
ادامه مطلب
موضوع «آدم های سمی» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. آخرین بررسیها نشان میدهد آدمهاي سمي نه تنها بسياري از ما را محاصره كردهاند، بلكه آنقدر قدرتمند و تاثيرگذار هستند كه تنها با يك تماس تلفني يا چند ساعت معاشرت، ميتوانند افكارمان را به هم بريزندهیچگاه... در ادامه با جزئیات کامل این موضوع همراه باشید.آدمهاي سمي نه تنها بسياري از ما را محاصره كردهاند، بلكه آنقدر قدرتمند و تاثيرگذار هستند كه تنها با يك تماس تلفني يا چند ساعت معاشرت، ميتوانند افكارمان را به هم بريزندهیچگاه مجبور نیستی...
ادامه مطلب
بعضی دوستیهامثل قصه ی حضرت نوحهاز ترس طوفان با تو هستند ...! بعضی دوستیهامثل قصه ی حضرت ابراهیمهباید همه چیزتو قربانی کنی ...! بعضی دوستیهامثل قصه ی حضرت موسی ستیه کم که دور میشی ، یه گوساله جاتو میگیره ..!اما بعضی دوستیها همهمون جوری هستند که در معنی هستندکاش یاد بگیریم کهفرق استبین دوست داشتن و داشتن دوست ...!!! دوست داشتن امری لحظه ای ستو داشتن دوستاستمرار لحظه های دوست داشتن ... ...
ادامه مطلب
خدای من این خواهرا ی این دوره زمونه چقدر خوب بلدند داداشا رو تیغ بزنند؟... براش یک نیم ست خریده مهره ای عقیق ویشم .... میگم این چیه گرفتی مثل تسبیح میمونه .... داد دختره در اومده مامان خانم کلاس داشته باااااش... وپسرم میگه مامان به روووز بااااش اینها الان مده... میگم چرا اون زمون کسی به ما کادوی قبولی نمیداد؟... روزگار روزگار......
ادامه مطلب
زن شمع تزیینی که به شکل عدد 33 بود را درون کابینت گذاشت داخل هال امد و روی مبل نشست. گوشی اش را روشن کرد و فیلمهای دیشب را نگاه کرد... خودش بود با لباس دکلته کوتاه قرمز رنگش درون چشمهای قهوه ایش لنز سبز رنگ گذاشته بود ابروهارا مداد کشیده کاملا انها را کمانی زیبا کرده بود .مژهایش را با ریمل بخوبی پر پشت کرده ورژی قرمز پر رنگ به لبهایش زده بود. قد بلند بود وبا کفشهای پاشنه بلند سیاهش قد بلندتر دیده میشد هیکلش هیچ نقصی نداشت نه چاق بود ونه لاغر .... خودش میدانست خوش اندام هست واین را مدیون ورزشهای صبحگاهی بود..... زن به افراد جمع شده در فیلم خیره شد... یاد تعریف...
ادامه مطلب
زن به مرد روبه رویش نگاهی کرد ولبخندی زد .. موهای مرد شانه خورده واز فرق باز شده بود تارهای سفید نشانی از پا به سن گذاشتنش بود لباس راه راه ابی سفید با یک کت و شلوار سورمه ای پوشیده بودسرش پایین روی منو خم شده بود وتوجهی به نگاه زن نداشت گارسون با لباسی سفید زرشکی کنار صندلی مرد منتظر ایستاده بود...زن دستکش توری سفید دستش کرده بود منو را برداشت نگاهی سرسری به غذاها وقیمتهای ان کرد هیچکدام از اعداد ارزان نبود... زن منو را روی میز گذاشت دستهایش راروی میز زیر چانه زد ومنتظر ماند.. مرد بالاخره سرش را بالا اورد ..منو را روی میز گذاشت ..صندلی اش را عقب کشید از ج...
ادامه مطلب
صدای باد در بیرون از اتاق به گوش می رسد مرد نگاهی به پنجره میکند لبه پلاستیکی که به سر تاسر پنجره کشیده تکان میخورد .. مرد یک میخ وچکش را بر میدارد وبه سمت پنجره می رود وقسمت ازاد نایلون را محکم میکند ... مرد سمت بخاری می رود شعله ان را کمتر میکند ..زن از داخل کمد رختخواب پتوی دیگری می اورد و روی دخترک خوابیده در گوشه اتاق که خود را جمع کرده است می اندازدو میگوید مرد هوا سرد است شعله را کم نکن ..مرد به زن چشم غره می رود وبا صدایی خشم الود وکمی بلند می گوید روی گنج قارون نشسته ام مگه... زن نگاهی به دفتر دستکهای باز شده جلوی مرد می اندازد... اخرین عددی که مرد وارد د...
ادامه مطلب
عزیز دل! سلام... گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه است. بدانی چطور دلتنگت می شوم. اما بدان که من همیشه حال تو را می دانم!! می دانم قرار نبود که بیایی و چه زیبا می شود، کسی وقتی بیاید که قرار نیست...!! دلم که برایت تنگ می شود به عکس های یادگاری مان نگاه می کنم و هر لحظه تو را نفس می کشم. راستی آن چیزی را که چند سال پیش بردی، کجاست؟ اینگونه نگاهم نکن، دلم را می گویم..! تنهایی گاهی سبب می شود که در دامنهی زندگی اتراق کنیو بار تحملت را بر شانه های کوه بگذاری تا خستگیات کمی در برود. راستی چه حکمتی است که من بیشتر ِ غروب ها دلم برایت تنگ می شود..!! نه، فکر نکنی...
ادامه مطلب
مثل یک جوونه یِ کوچیکه اول میاد ومیشینه توی ذهنت توی فکرت وتوی یاد وخاطره هات.... بعد کم کم بدون اینکه متوجه بشی میبینی ریشه دوونده تا کجا ؟؟؟؟ تا قلبت، تا دروازه های دلت... ومیشه همپندار ذهن ودلت ... میشه ایمانت.... اونوقته که میشه باورت... باور قلبیت چیزی که بهش ایمان داری ، چیزی که فکر میکنی ریشه داره،ریشه های محکم مثل یک درخت ریشه دارعمیق... وکم کم شاخه میده... اینها را فقط خودت حس میکنی شاخه هاشو تو هر جایی میبینی در هر جای دلت وذهنت سرک کشیده توی همه کارها میبینیشون.. حتی ،حتی توی خواب.... اما یک روز دم غروب شایدم یک شب نیمه های شب مهتابی یا یک ظهر تو ظل ...
ادامه مطلب
باید همین امروز بخندم با صدای بلند و طولانی ... باید به بالاترین قله ی جهان بروم .. قهقهه بزنم .... به گونه ای که صدایم در تمام دنیا منعکس بشود... هر گوشهی جهان بروم فقط صدای خنده هایم را بشنوم ... و دیگر هیچ بخندم به غصه هایم ...به دردهایم ...به زندگی ام ...من خنده میخواهم ... ...
ادامه مطلب
بعد از مدتها دوری ونیومدن به اینجا ،... امشب به اینجا اومدم... دیدم چقدر دلم تنگ دوستان اینجاست..... دوستان دلتگتان بودم همین.......
ادامه مطلب